× حساب کاربری تاریخچه سفارشات شارژ حساب افزایش اعتبار حساب با کارت شارژ کتابخانه من تراکنش های مالی کارت خرید خروج از حساب کاربری

قصه 85

مجموعه داستان به انتخاب مجید قیصری

ناشر : سوره مهر

نویسنده :

صفحات کتاب : 86

کنگره : PIR4249‏‫‬‮‭/ق9ق6 1392

دیویی : 8‮فا‬3/6208

کتابشناسی ملی : 3417930

شابک : 978-600-175-581-1

سال نشر : 1392

خرید نسخه چاپی کتاب از سوره مهر : لینک

توجه: این کتاب فقط در نرم افزار کتابخوان سوره مهر (نسخه اندروید) قابل استفاده است.

دانلود اپلیکیشن کتابخوان سوره مهر
دانلود کتابخوان نسخه اندروید

معرفی کتاب قصه 85

باز نشسته بودم کنار شط و به جای تیراندازی، سنگ های ریز را توی آب می انداختم. همه جا سکوت بود و سکوت. ظهر که می شد، هر دو طرفِ آب آتش بسی ننوشته را خودبه خود اجرا می کردند؛ نه تیری، نه تیرباری و نه آرپی جی ای. توی این سکوت، همه از آرامش استفاده می کردند؛ ناهار می خوردند و چرت کوتاهی می زدند. مرغ های ماهی خوار رودخانه هم از همین فرصت استفاده می کردند و در آب شیرجه می رفتند و ماهی می گرفتند.

من هم زُل زده بودم به شکل جالب ماهی گرفتن آن ها، که صدای موتور امیر آمد. مغرورانه موتور را کنار درِ نداشته سنگر پارک کرد. آمد داخل و گفت: «طرف خونه تون رد شدی؟» نه سلامی و نه علیکی. بدون هیچ زمینه ای، خبری بد به من الهام شد. گفتم: «مگه چی شده؟» نیشخند نرمی زد و گفت: «هیچی... در خونه تون رفته رو هوا. یه خمپاره120 خورده.»

نفس عمیقی کشیدم و لبخندی زدم و دوباره به شط نگاه کردم. می دانستم ناجنس منتظر است ابروهایم تو هم برود و ناراحتی ام را بروز بدهم. ولی من، برعکس، انگار که تازه راحت شده باشم.
شاید سه سالی بود که از جنگ می گذشت و هر روز از آن دست رودخانه، گلوله های توپ و خمپاره، ده تا ده تا و صد تا صد تا، پرواز می کردند و مثل همین مرغ های ماهی خوار، که در شط شیرجه می رفتند، روی خانه های خالی از سکنه، مغازه ها، پالایشگاه، کوچه ها، و... می افتادند. مدت ها بود که من منتظر این لحظه بودم؛ لحظه ای که کسی بیاید و بگوید منزل شما هم بی نصیب نماند. خوب، دیگر انتظار تمام شد پسر. راحت شدی؟!


از جایم بلند شدم. خودِ خبررسان شوم را برداشتم و رفتم سر وقت کوچه مان؛ کوچه ای که مدت ها بود به جز بعضی همسایه ها که می آمدند باقیمانده اثاثیه شان را از زیر آوارها بیرون بکشند و ببرند، آدمیزادی به خودش نمی دید. کوچه ها به هم ریخته بودند؛ کابل های عمودی برق روی زمین جا خوش کرده و از وسط جوی آب، نیزار خودرو درآمده بود که توی این سه سال حداقل دو متر بلندی پیدا کرده بود.

رسیدیم به خانه و دیدم واویلا؛ سه لنگه در آهنی پرت شده بود توی حیاط. گلوله مستقیم لبه پشت بام همسایه خورده بود و موج ترکشش، مثل چتر، همه در و پنجره های حیاط خانه را در بر گرفته بود. امیر شروع کرد به جست و جوی اینکه خمپاره از کدام طرف شلیک شده و من هم رفتم به اتاق بزرگه، سراغ اثاثیه های باقیمانده. قبلاً چیزهای ضروری را با هزار مکافات برده بودم.

هر چه باقی مانده بود اثاثیه هایی بودند که به دردِ زندگی خانواده جنگ زده، با آن همه کمبود جا در خوابگاه نمی خورد؛ میز، صندلی، ظرف های عجیب و غریبی که مادر به بهانه جهیزیه خواهرم خریده بود و اشیای دکوری. با آنکه ترکش ها به هر زحمتی، حتی با کمانه کردن، خودشان را به داخل اتاق رسانده بودند، باز هم دیس چینی بالای دکور سالم مانده بود. این دیس چینی یادگار عروسی پدر و مادرم بود. مادرم چند بار گفته بود در مرخصی بعدی با خودم ببرمش؛ ولی هر بار از اینکه دیس چینی بی مصرفی را زیر بغل بزنم و با کوله پشتی راه بیفتم، چندشم می شد.

فهرست

مقدمهمن بازی نیستمانتقام روز آّبیمثل آدمی که بخواهد نخنددروی خط ابریشمیفرهادتالابنور کافیدو رفیق

کتاب الکترونیکی

1,000 تومان

حجم : 338.1 کیلو بایت

تعداد صفحات نسخه دیجیتال : 113