× حساب کاربری تاریخچه سفارشات شارژ حساب افزایش اعتبار حساب با کارت شارژ کتابخانه من تراکنش های مالی کارت خرید خروج از حساب کاربری

تاتیک

ناشر: شهید کاظمی

نویسنده:

صفحات کتاب : 96

کنگره : PIR8130 ‭/ی47775‏‫‭ت2 1398

دیویی : 8‮فا‬3/62

کتابشناسی ملی : 5678588

شابک : 978-622-6609-25-8

سال نشر : 1398

توجه: این کتاب فقط در نرم افزار کتابخوان سوره مهر (نسخه اندروید) قابل استفاده است.

دانلود اپلیکیشن کتابخوان سوره مهر
دانلود کتابخوان نسخه اندروید

معرفی کتاب تاتیک

معرفی کتاب تاتیک

کتاب تاتیک نوشته حسن شیردل ماجرای پسر جوان مسیحی ای است که با اشتیاق برای دفاع از وطنش به جنگ رفته است و حالا خاطراتش را در قالب نامه برای مادربزرگش که ارمنی ها به آن تاتیک می گویند می فرستد. این کتاب سرشار از احساسات لطیف و عمیق این مبارز مسیحی است و نگاه او را نشان می دهد. کتاب تاتیک متفاوت از دیگران آثار جنگ است و با زاویه دید یک جوان غیر مسلمان حال و هوای جبهه برا برای مردم بیان می کند. 

کتاب تاتیک روایت مبارزه ها و شجاعت مردم ایران در دوران جنگ تحمیلی استو نامه های پر از احساس قهرمان داستان برای مادربزرگش ما را به میان جنگ و عواطف آدم ها می برد و اجازه می دهد با دنیای مورد نظر نویسنده و فضای جنگ تحمیلی بیشتر آشنا شویم.

گزیده کتاب تاتیک

تاتیک! درست همان طور که فکر می کردم بود. عراقی ها جای توپ هایشان را تغییر داده بودند. علی آقا با این که یقین داشت؛ اما می خواست تأیید مرا هم داشته باشد. شاید چون خیلی به گرا گرفتنم اعتماد دارد و به جاده ای که مشرف بر آن هستیم هم سری زدیم و از نزدیک بررسی کردیم. با رحمت و مرتضی نشستیم و اطلاعاتمان را بررسی کردیم. 

نظر هر سه نفرمان برای علی آقا خیلی مهم است. از وقتی که آمده ایم بی مشورت ما کاری را انجام نمی دهد. بعد از تأیید ما بی سیم زد و با قرارگاه صحبت کرد. خودم خیلی کیف کردم. حالا تعریف نباشد از خودم، تک تک گراها را درست محاسبه کرده بودم.

شب ها هوای اینجا خیلی سرد است. روز هوای گرم و مطبوعی داریم. شب ها سخت تر از روز می نویسم. اصلاً سرما درست خودش را می کشاند لابه لای استخوان های آدم. برای همین خطم بد می شود؛ چون می لرزم و برایت می نویسم. مرتب خودکار را روی دفتر می گذارم و دست هایم را گرم می کنم و دوباره شروع به نوشتن می کنم. می دانم که دلت می خواهد خوابم را برایت بگویم. خوب! بگذار بگویم.

 شب در سولهٔ زیرزمینی، همهٔ ما خوابیده بودیم. باران سنگینی می آمد. سولهٔ محکم و خوبی داشتیم. با لودر یک چالهٔ بزرگ کنده بودیم و سوله را در چاله گذاشته بودیم و تنها یک قسمتی از سوله را باز گذاشته بودیم که هوای بیرون در سولۀمان جریان داشته باشد و ما صبح و شب را از همان پنجرهٔ کوچک که نزدیک به سقف سوله بود، می دیدیم.

 چون در ورودی سوله، نوری به داخل نمی داد. حداقل باید پنج پلهٔ عریض را پایین می آمدیم تا داخل سوله می شدیم؛ اما این سوله یک مشکل اساسی داشت و آن این که گاهی که باران جنوب شلاقی می بارد، از همان سوراخ باران شره می کرد و از پنجره می ریخت داخل سوله و تمام وسایلمان را خیس می کرد.


کتاب الکترونیکی

10,000 تومان

حجم : 382.5 کیلو بایت

تعداد صفحات نسخه دیجیتال : 80