× حساب کاربری تاریخچه سفارشات شارژ حساب افزایش اعتبار حساب با کارت شارژ کتابخانه من تراکنش های مالی کارت خرید خروج از حساب کاربری

از لیلا تا ویلا

ناشر: شهید کاظمی

نویسنده:

صفحات کتاب : 123

کنگره : PIR8131‭‬ ‭/‮الف‬78732‏‫‭‮الف‬4 1390

دیویی : 8‮فا‬3/62

کتابشناسی ملی : 2581305

شابک : 978-600-6360-18-8

سال نشر : 1390

توجه: این کتاب فقط در نرم افزار کتابخوان سوره مهر (نسخه اندروید) قابل استفاده است.

دانلود اپلیکیشن کتابخوان سوره مهر
دانلود کتابخوان نسخه اندروید

معرفی کتاب از لیلا تا ویلا

معرفی کتاب از لیلا تا ویلا

محسن صالحی در سال ۱۳۴۸در روستای حاجی آباد اصفهان به دنیا آمد و در همان روستا تحصیلات ابتدایی را به پایان برد.  همزمان با اغاز جنگ تحمیلی وارد حوزه علمیه نجف آباد شد.  او از هر فرصتی برای حضور در جبهه استفاده می کرد و بعد از پایان جنگ به دلیل مشکلات ناشی از شیمیایی شدن نتوانست در شهر اقامت کند و دوباره به حاجی آباد بازگشت.

 صالحی فعالیت ادبی اش را از سال ۱۳۶۹ آغاز کرد،او در حوزه دفاع مقدس و انقلاب طنز می نوشت و تا زمان شهادتش در اردیبهشت ۱۳۹۸، ۱۳ داستان و ۵ کتاب شعر منتشر کرد. از آثار معروف او مجموعه داستان های اکبر کاراته است که شخصیت آن را از یکی از همرزمان هم ولایتی اش الهام گرفته بود.

گزیده کتاب از لیلا تا ویلا

باید زودتر پایان نامه ام را بنویسم. اگر ننویسم و این اعصاب لعنتی به هم بریزد چه کار کنم. آره باید وقت را غنیمت شمرد و نوشت. انگار بو برده. کم کم دارد داغ می کند. کله ام را می گویم. خدا نکند خودکاری را دستم ببیند، آن روی سگی اش می آید بالا و همه چیز را می ریزد به هم. 

آن وقت باید خر بیاری و باقالی بار بزنی. آن روز هم برای همین ریخت به هم. دست من که نبود. به خاطر به اصطلاح آن آقای نمی دانم کی ریخت به هم. گفتم: پرونده ام را می خواهم. کلاهش را روی کله اش این طرف و آن طرف کرد و گفت: «شماره پرونده.»همین جور که شماره را می گفتم، خیره طرف راستم را نگاه می کردم. اخمش را کشید در هم و گفت: «هی آقا این جایی یا جای دیگر.»چشمانم را راست کردم. زل زدم توی صورتش و گفتم: «که بیست نهصد و ... .» تند نوشت روی یک پاره کاغذ و بلند شد و رفت آن طرف قفسه ها.حالا خوب می توانستم طرف راستم را نگاه کنم. او هم مثل من التماس می کرد.

 گاهی هم عصایش را جابه جا می کرد.آقایی که آن طرف نشسته بود؛ مثل رئیس جمهور طاقارستان چشمانش را این ور و آن ور کرد و گفت: «یکی از نمره هایت کم است.»گفت: «بیمارستان بوده ام. برای عمل پایم رفته ام.»- به من چه. برو به همان که نمره ات را می خواهد بگو.- آقا من جانباز هستم. چند ماهه که بیمارستان بستری بوده ام. حالا شما همان نمره های مرا بدهید.- می خواستی نروی جبهه. مگه برای من رفته ای. رفته ای که رفته ای! اصلاً کاشکی همان جا، جبهه می مُردی.- خب آقا این پرونده ات.- نمره هایم را می خواهم.

فهرست

مقدمهسردار بی نامجاده ای از دورآیا از من راضی شدی؟آتش و دودجنگی دیگربچه های بهشتباید بمیریدو روز کم داریسرزمین حماسه و خونقوقه ای پیر شدیحاج مهدی کجاست!دیگر دیر شدفیلم بگیر!منتظران واقعینگاه دوربین

کتاب الکترونیکی

10,000 تومان

حجم : 361.3 کیلو بایت

تعداد صفحات نسخه دیجیتال : 96