× Account Order history Account charging Increasing the account credit by charge card My Library Financial Transaction Shopping card Logout

راز نگین سرخ

زندگی نامه داستانی سردارشهیدمحمود شهبازی

Publisher: سوره مهر

Author:

Narrator: کامبیز سرداری

Printed Page Count : 352

Congress Class : PIR8023‭ /س23‏‫‬‮‭‬‮‭ر2 1397

Dewey Decimal Classification : 8‮فا‬3/62

National Bibliography Number : 4870153

ISBN : 978-600-03-1708-9

Publish Year : 1397

خرید نسخه چاپی کتاب از سوره مهر : Link

Notice: this book can only be read in Sooremehr book reader application (Android and iOS).

Doanload Sooremehr book reader application
Download Android Book Reader

Introduce راز نگین سرخ

کتاب راز نگین سرخ زندگی نامه داستانی سردار شهید مهندس محمود شهبازی فرمانده سپاه همدان و جانشین لشکر 27محمد رسول الله (ص) است که توسط حمید حسام نوشته شده است.


محمود شهبازی در سال 1337 در اصفهان متولد شد. و در سال 1356 جهت ادامه تحصیل در رشته مهندسی صنایع به تهران رفت. او در دوران مبارزات انقلاب نقش مهمی داشت، در جریان بازگشت امام خمینی (ره) به عضویت کمیته حفاظت درآمد، پس از آن به عضویت سپاه درآمد و ضمن تحصیل در دانشگاه، در دفتر هماهنگی ستاد کل سپاه فعالیت کرد.

در دی ماه 1360 به همراه چند تن از پاسداران سپاه همدان راهی جبهه های جنوب شد و از آغاز تشکیل تیپ 27 محمد رسول الله (ص) در سمت قائم مقام فرماندهی تیپ خدمت کرد. شهبازی در سمت قائم مقام فرماندهی لشکر 27 محمد رسول الله در عملیات فتح المبین شرکت کرد. وی سال 1361 در جریان عملیات آزادسازی خرمشهر به شهادت رسید.

در کتاب راز نگین سرخ بخوانید:

کف پاهایش از خون دَلَمه بسته بود. جای تاول ها می سوخت، انگار پا برهنه روی خرده شیشه می دوید. قلبش می خواست از سینه اش بزند بیرون، اما وقتی می دید که بقیه هم به شوق رسیدن به کارون می دوند، او هم می دوید. فقط نمی خواست باور کند که صبح شده. خورشید داشت از روی کارون بلند می شد و از نخلستان ها قد می کشید. لابد با روشن شدن هوا باقری گزارش منطقه را می برد پیش آقا محسن و او هم می برد پیش امام.

شبحِ خاکریز بلند لب جاده که مثل یک دیوار جاده را پشت خود پنهان کرده بود، به خاطرش آمد. غوغای فکر و اندیشه، خستگی راه و زخم پا را از یادش برده بود. گام هایش را بلندتر برداشت. بوی نخل سوخته و ماهی که به دماغش رسید گُل از گُلش وا شد. خودش را میان نخلستان حاشیۀ رود دید. از موی سر تا کف پایش غرق عرق شده بود؛ درست مثل بقیه. قایق را که دید ایستاد. زانوهایش شل شد و حس کرد که پاهایش به زمین میخ شده است.

سکاندار قایق را روشن کرد. با صدای موتور چند گراز از لابه لای نخل ها بیرون زدند و رَم کردند و هر کدام به سمتی دویدند. گرازها که دور شدند، شهبازی صورتش را به سمت بقیه چرخاند و گفت: «سوار شین.»

عیوضی زودتر از بقیه بلند شد. پشت کله اش را خاراند و پرسید: «حالا که رسیدیم اینجا بهتر نیست اون نمازی رو که در حال دویدن خوندیم دوباره بخونیم؟»

شهبازی لبخندش را صمیمانه تر کرد و گفت: «نمازتون قبول... حالا تو قایق دعا کنید که برادر باقری نرفته باشه خدمت امام بجنبید.»

همه سوار قایق شدند. سکاندار گاز قایق را گرفت به سمتی که قرص سوزان خورشید چشم ها را می زد. امواج سفید آب هم مثل خون، سرخ شده بود و چشم هایی را که از خستگی و بی خوابی گُر گرفته بود، آزار می داد. فقط چشم عیوضی بود که با بالا و پایین شدن قایق، باز و بسته می شد. کم کم سرش چرخید روی شانۀ شالی. قایق که به ساحل دار خوین رسید چشم شهبازی به قیافۀ آشنای جیپ فرماندهی تیپ افتاد. نمی توانست باور کند، باقری و متوسلیان را می دید. پشت سر هم چند پلک زد و با شتاب از قایق پرید روی نیزارهای لب ساحل.

عیوضی همچنان خر و پف می کرد. شالی با پنجۀ دستش محکم کوبید روی زانوی او و او مثل چوب راست شد.

Contents

تصاویر

TextBook

5.99 €

size : 4.8 M Byte

تعداد صفحات نسخه دیجیتال : 301