× حساب کاربری تاریخچه سفارشات شارژ حساب افزایش اعتبار حساب با کارت شارژ کتابخانه من تراکنش های مالی کارت خرید خروج از حساب کاربری

خاطرات سفیر

به انضمام تصاویر

ناشر: سوره مهر

نویسنده:

صفحات کتاب : 200

کنگره : LB3609‭‏‫‬‭/ش24خ2 1395

دیویی : ‏‫‬‭378/55092

کتابشناسی ملی : 4324075

شابک : ‭‬‭978-600-03-0585-7

سال نشر : 1395

شابک دیجیتال : 978-600-03-2723-1

خرید نسخه چاپی کتاب از سوره مهر : لینک

توجه: این کتاب فقط در نرم افزار کتابخوان سوره مهر (نسخه اندروید) قابل استفاده است.

دانلود اپلیکیشن کتابخوان سوره مهر
دانلود کتابخوان نسخه اندروید

معرفی کتاب خاطرات سفیر

معرفی کتاب خاطرات سفیر


کتاب خاطرات سفیر، خاطرات خانم نیلوفر شادمهری و شامل چالش هایی که یک بانوی مسلمان به عنوان دانشجوی ممتاز ایرانی در فرانسه با آن مواجه است. خاطرات یک دختر دانشجوی ایرانی که برای تحصیلات تکمیلی به فرانسه رفت و پاسخگوی سوالات دیگران به اعتقاداتش بود. او شد سفیر ایران، یا بهتر بگوییم سفیر اسلام در قلب کشور فرانسه. بانویی محجبه و شاید کمی متفاوت از هم سالان و همکلاسی های خود که برای تکمیل تحصیلاتش در رشته ی طراحی صنعتی، برای مدتی ایران را به مقصد فرانسه ترک می کند و اینگونه خاطرات سفیر آغاز می شود.

کتاب خاطرات سفیر با نگارشی صمیمی و ساده، خواننده را به خوابگاهی در پاریس می برد و او را با رویدادها، تجربه ها و خاطراتش شریک می کند. خاطرات دختر مسلمانی که در کشور فرانسه، هرچند برای ادامه ی تحصیل در مقطع دکتری حضور دارد اما سفیری شده است برای دفاع از حقیقت اسلام. مواجهه ی او با آدم های مختلف و اتفاقات متفاوت این خاطرات را جذاب تر می کند، از قبول نشدنش در بهترین دانشگاه فرانسه تنها به دلیل حجابش و دست ندادن با سرشناس ترین اساتید مرد تا برگزاری دعای عهد در اتاق خوابگاه و خواندن دعای کمیل برای «یک سلیم النفس».

خاطرات منتشر شده در این کتاب، ابتدا در وبلاگی به نام «سفیر ایران» توسط نویسنده نوشته شده و سپس به مرور بر آن خاطرات افزوده شده است. ایشان در این کتاب، حدود سی خاطره را به رشته ی تحریر درآورده و توضیح نیز داده اند که این مجموعه در واقع بخش اندکی از تمام خاطرات ایشان است. و ابراز امیدواری کرده اند بتوانند فصل های بعدی این کتاب را نیز بنویسند.





گزیده ای از کتاب خاطرات سفیر


... ژولی اومد تو اتاقم. از ماداگاسکار گفت. از این که یه بار ازدواج کرده و همسر بدی داشته، ازش جدا شده و چون توی مادا طلاق خیلی بده مادرش ازش خواسته بیاد به فرانسه تا دیگران به زندگیش کاری نداشته باشن و بتونه راحت تر زندگی کنه. از علاقه مندیش به محمد گفت و این که از بودن در کنار اون خیلی راضیه. من هم براش از ایران گفتم و... . سی چهل دقیقه ای گذشت که محمد زد به در و گفت: «ژولی نمیای بریم؟» وقتی می خواست با محمد از خوابگاه بره برای بدرقه اش رفتم جلوی در. «نائل»، «ویدد» و چندتا از بچه های خوابگاه هم بودن. محمد با تک تک اونا دست داد و روبوسی کرد. تا رسید به من، دستش رو گذاشت روی سینه اش و سرش رو خم کرد و گفت: «به امید دیدار.» سرم رو تکون دادم و چون حریمم رو رعایت کرده بود با لحنی مهربون تر جواب دادم: «به امید دیدار.» ژولی بعد از محمد با همه خداحافظی کرد. وقتی رسید به من محکم بغلم کرد و کنار گوشم گفت: «ممنونم ازت که با محمد دست ندادی و روبوسی نکردی!» درست متوجه موضعش نشدم. گفتم: «دین من چنین اجازه ای به من نمی ده؛ وگرنه تو که می دونی نامزد تو برای من هم محترمه.» همون طور که چشماش برق می زد، گفت: «می دونم. می دونم. ممنونم.» شاید گنگ بودن نگاهم رو فهمید که ادامه داد: «می دونی، تو اولین کسی بودی که محمد باهاش صحبت کرد و من احساس ناامنی نکردم...»

معرفی و دانلود کتاب خاطرات سفیر | فراکتاب

گزیده ای دیگر از خاطرات سفیر


... توی همین هیروویر و وسط صحبت دربارة نماز و خدا و اطاعت از خدا، یه دختری هم اومد رو به روی ما نشست. داشت واسه خودش شیرکاکائو درست می کرد؛ اما به حرفای ما هم خیلی جدیّ گوش می داد. صحبتام با سمیه تموم شد. آشپزخونه کم کم داشت شلوغ می شد. دختره یه جوری بود؛ یه جوری بهم نگاه
می کرد. اونقدر نگاهم کرد که سلام کردم!

سلام.
سلام. خوبی؟
هورا ... عین خودم زود دخترخاله شد. ادامه دادم:

«خوبم. تو چطوری؟ چه خبر از مامان اینا؟ »

پِقی زد زیر خنده.
مامانم؟ خوبه. بهت سلام رسوند!
دو تایی شروع کردیم به خندیدن. به نظرم دختر خونگرمی اومد. حداقلش این بود که شوخی رو درک می کرد. هر کی یه بار توی عمرش به یه آدم «شوخی نفهم » بَرخورده باشه میفهمه چی میگم. بدون اینکه اسم و رسم همدیگه رو بدونیم شروع کردیم به حرف زدن از در و دیوار. کم کم بقیه هم اومدن دور میز ما. چقدر روحیة ما دو تا شبیه بود. چقدر از پیدا کردن همدیگه خوشحال بودیم. ازش پرسیدم:

«اسمت چیه؟»
اَمبروژا. همین کلمه توی فرانسه طور دیگه ای تلفظ میشه. فرانسویا «اَمغُزی » صدام میکنن. تو چی صدام میکنی؟
من؟ بهت میگم عم قِزی!
و داستان عم قزی رو براش تعریف کردم. بعدها هر وقت صداش می کردم «عم قزی» خودش با یه لهجة خیلی خنده دار میگفت:

«دور کُلاش قرمزی! »
گفتم: «خودت کدوم اسم رو دوست داری؟» گفت: «همون اسم خودم. » و پرسید: «راستی، تو کجایی هستی؟ » گفتم: «من ایرانیام. تو چی؟ » نگاه همة بچه ها به سمت ما دو تا برگشت. چند ثانیه مکث کرد، سقف رو نگاه کرد، لُپاش رو باد کرد و همة هواش رو قورت داد. بعد گفت:

«من امریکایی ام. »

 

تقریظ رهبر انقلاب بر خاطرات سفیر


کتاب خاطرات سفیر را توصیه کنید که خانم هایتان بخوانند.

درباره خانم نیلوفر شادمهری


خانم نیلوفر شادمهری نویسنده کتاب خاطرات سفیر متولد سال 1359است و در حال حاضر ساکن ایران و صاحب یک فرزند دختر است. ایشان عضو هیات علمی دانشکده هنرهای کاربردی دپارتمان طراحی صنعتی با سمت استادیار است. مدرک دکتری در رشته طراحی صنعتی از دانشگاه شهر آنژه کشور فرانسه را داراست و به زبان های فرانسوی و انگلیسی مسلط است.


خانم شادمهری در مصاحبه با خبرگزاری دانشجو در مورد ازدواجش گفته: سال اول تحصیل در فرانسه مجرد بودم وقتی به ایران بازگشتم همسرم به همراه خانواده به خواستگاری ام آمد. البته قبل از اینکه عازم فرانسه شوم نیز ایشان را می شناختم چرا که او نیز در همان تشکلی بود که من در آن فعالیت داشتم. در واقع او سردبیر نشریه ای بود که من ستون طنز آن را می نوشتم. ما کلا در ۱۵ روز خواستگاری، نامزدی و عقد را تمام کردیم. خانم شادمهری می گوید هیچ گاه قصد ماندن در فرانسه را نداشته و بعد از اتمام تحصیل به کشور برگشته و در سال 1396 کتاب خاطرات سفیر را با انتشارات سوره مهر به چاپ رسانده است.


ایشان جایی دیگر گفته خاطرات و دیالوگ های خاطرت سفیر صد درصد واقعی است.

خرید و دانلود کتاب خاطرات سفیر | فراکتاب

گزیده ای دیگر از کتاب خاطرات سفیر


... نائل که گفته بودم که یه دختر الجزایری مسلمون بود. سنش از همة ما خیلی بیشتر بود. البته از خودش نمیشد پرسید چند سالشه. بعید میدونم بیشتر از بیست یا بیست و پنج می گفت! اما دوستش، ویدد، که اون هم هم ملیت نائل بود و شبانه روزشون رو با هم می گذروندن، می گفت که سی و پنج سالشه. خانوم نائل
همونی بود که نوشتم خیلی نامناسب لباس می پوشید. مسلمون بود. روزه می گرفت. نماز رو، اگه وقت داشت، می خوند. معتقد بود گوشت برای خوردنه، چه حلال چه حرام. به حجاب اعتقادی نداشت. معتقد بود پیامبر وقتی از خونه بیرون میرفته اند خیلی زیبا بوده اند. بنابراین برای پیروی از ایشون همیشه زیبا از اتاقش
بیرون می اومد! معتقد بود زیبایی توی فرانسه همون چیزی معنی میشه که فرانسویا معتقدن؛ برای همین غالباً لباسایی می پوشید که، برای جلوگیری از اسراف، که اون هم از توصیه های دینیه، برای دوختش خیلی خیلی کم پارچه مصرف کرده بودن. و به این ترتیب تونسته بود بین پیامبر و لاییسیته ارتباط برقرار کنه!
اگرچه لنز آبی خریده بود و موهاش رو طلایی کرده بود و دو برابر فرانسویا به فرانسه عشق می ورزید، خیلی راحت می شد فهمید که فرانسوی نیست؛ چون اصالت چیزیه که توی هیچکدوم از رفتارای التقاطی دیده نمیشه.

فهرست

پیش از آغازمعیار مهم من از نظر استادمعمای چهار دست مرددخوشامدی لعنتیتأثیر تلفظ دقیق کلمات بر نتیجه بحثآغاز یه دو ستیخداوند شکلات و بحث رو دوست دارهروز اعتصاب مستند آرتهعدو شود سبب خیر وَ یَرزُقهُ مِن حَیثُ لا یحتَسِبجایی برای زندگیمارمولک پخته یا حلزون برشته؟چه کسی مسیح رو به صلیب می کشه؟او«جشن دو ستی ها»ی دانشگاهخاطره سگیبحران هویت روزی که به مفید بودن «در» شک کردم!مهمونای خوابگاه (قسمت اول)مهمونای خوابگاه (قسمت دوم)مهمترین درس استادیه عالم جامع الشرایط بی حجاب!کنفرانس مدویرجینی مریضهامنیت هایی که از دست میرنسلیم النفسحماسه ثنااعتماد به نفست من رو می کشهروزی تو خواهی آمدادیبانه اتاق پرو به و سعت شهر!شبی که دوست داشت سحر بشه

برچسب ها

کتابرسان

کتاب الکترونیکی

16,900 تومان

حجم : 5.8 مگا بایت

تعداد صفحات نسخه دیجیتال : 256

موضوعات

محصولات مشابه

بیشتر